تبليغاتX
از چشم دالی

از چشم دالی

خسته ام ، آمده ام خانه اما خانه ساکت و تاریک است ، دلتنگم و احساس می کنم که باید حتماً چیزی بنویسم ، چیزی از این روزها که لااقل یادم بماند که از کجاها که نگذشته ام ، نگذشته ایم ... همه ی ما.

صدای کشیده شدن ِ سنگین ِ دمپایی بر موزاییک می آید و من یک بار ِ دیگر قوایم را جمع می کنم تا بلکه بتوانم در ذهن "او" نفوذ کنم.شنیده بودم که در همه ی دستگاه های قضا قاضیان روشن بین هم هستند در مقابل آن قاضیانی که فراموش کرده اند که قضاوت چه کار  ِ سخت و سنگینی است.

حالا این که روبه رویم نشسته و نشان می دهد که می خواهد حرف هایم را بشنود ، مرا به شوق می آورد که در این تنگنا بسی عجیب است.

می گویم : نکته ی مهم این است که هرگز نباید فراموش شود که حتا اسفندیار هم نقطه ضعفی دارد.

می گوید : نقطه ضعفش چیست ؟

ناباورانه نگاهش می کنم و نمی دانم که شوخی می کند یا جدی است.با ترس و تردید می گویم : چشم ها، چشم هایش .

لبخند فاتحانه ای می زند و مثل کسی که خیالش ناگهان از همه بابت راحت می شود می گوید : تا آنجا که من می دانم آقای مشایی مشکل بینایی ندارد.

نه ... باور نمی کنم ... باور نمی کنم که در این خلوت ِ نیم شبی هی راه می روم و هی می نشینم ،بالا می روم و پایین می آیم "خدایا ، خدایا ...

*

مرد ورقه را امضا کرد و رو به هیچ کس گفت : ببرش.

سربازی دست ِ زندانی را گرفت و کشید و زندانی تلخ و کدر در خود می اندیشید ،به اسفندیار می اندیشید ... به آن چشم ها اما قاضی دیگر حکم را داده بود.

+ نوشته شده در  17 Aug 2009ساعت 8 PM  توسط کوفا مهرابیان  | 

می توان تصور کرد که روزی از روزها فلان امپراتور چین باستان از خواب بیدار شد و بشکنی زد و گفت بروید دیوار چین را بسازید.خلقی جمع شدند و رفتند که فرمان "پیشوا" یشان را اجابت کنند.چقدر طول کشید تا توانستند دیوار را بسازند.

می توان تصور کرد که روزی از روزها فرعون مصر از خواب بیدار شد و بشکنی زد و گفت بروید اهرام را بسازید.بیچاره های زیادی که زیر شلاق بودند رفتند و از آسوان سنگ آوردند و اهرام را با هر بدبختی که بود ساختند تا فرمان "پیشوا"یشان را اجابت کرده باشند.

در واقع مقایسه ی بشکنی که زده می شود و ادامه ای که برای آن پدید می آید خنده دار تر از آ« است که بشود حرفی به آن افزود.

یوزاسیف حکیم دوش به دوش پوتیفار از دالان بیرون می آیند.جلو دوربین دو بنده ی خدا در نقش سربازان محافظ قصرهای مصریان ،نیزه هایشان را ضربدر گرفته اند و آقای سلحشور از روبرو بشکن می زند و سربازها همزمان نیزه ها را راست می کنند تا یوزارسیف حکیم و پوتیفار رد شوند.مدیریت بشکنی در نگاه من خیلی شبیه همان حس و حالی است که آقای سلحشور داشته که با "ترق ِ" صدایش خیال کرده چه شاهکاری دارد خلق می کند.حالا تصور کنید حس و حال آن امپراتور چین باستان را یا فلان فرعون مصر را.

با ورود به عصر تلویزیون کمتر کسی فکر می کرد اثری از این نوع مدیریت باقی بماند و شاهد هم این بود که می گفتند اگر چند سال قبل تر تلویزیون اختراع شده بود ،هیتلر نمی توانست بنده های خدا را با یک بشکن روانه ی جهنم یخ زده ی شوروی سابق کند.آنها که این حرف ها را می زدند البته خبری از کشورهای خاورمیانه و دیگر کشورهای جهان سوم نداشتند و نمی دانستند که در این کشورها که سرانه ی مطالعه به شکل هولناکی پایین است کسانی با ساخت چهره های نورانی از همان تلویزیون برای پیشبرد مدیریت بشکنی خودشان بهره می گیرند.آخر خلقی که نمی داند و نمی داند که نمی داند تمام بیچارگی های تاریخی خود را تمام و کمال و بسیار هم سریع تکرار می کند.

سال پنجاه و هشت ،عده ای در مخالفت با قانون اساسی پیشنهاد شده که مزین به اصل "مترقی" ولایت فقیه بود می گفتند قدرت فساد آور است و وقتی این همه قدرت در دست یک نفر جمع شود و هیچ ناظری هم توان نظارت بر عملکرد او را نداشته باشد ،دیر یا زود طعم قدرت را خواهد چشید و دیگر خدا را بنده نیست.از نگاه من ترکیب ِ "این همه قدرت" معطوف به نیروی جادویی نهفته در بشکن است که دیر یا زود آن بنده ی خدایی که همه ی قدرت را در دست دارد پی به این مهم خواهد برد و از آنجا که او هم مثل همه ی ما انسانی است که همه نوع احساسات را در خود می بیند ،عجیب که هیچ ، بسیار هم معمول است که کم کم بخواهد از قدرت خود استفاده کند.روبروی او دو دسته مخاطب بیشتر نیست ،گروهی به دلیل کار نکشیدن از فکر و اندیشه ی خود ،هر چه را که "پیشوا" گفت وحی منزل می دانند و گروهی مخالف که البته زورشان به جایی نمی رسد.

امروز صبح از خواب بیدار شد،بشکنی زد و گفت :آقای احمدی نژاد رییس جمهور شود.لطفاً دیگر ادامه را با بشکن مقایسه نکنید ،همه ی ما تا چهار سال دیگر مهمان حضرات هستیم.

+ نوشته شده در  13 Jun 2009ساعت 8 AM  توسط کوفا مهرابیان  | 

آورده اند که روزی عرب نگون بختی شترش را گم کرد.او پس از چندی شترش را دید که پیشاپیش قطاری از شتران راه می رود و معلوم شد که آن که شتر را دزدیده از آن به عنوان سرقافله ی شترانش استفاده می کند.عرب نگون بخت با شادمانی شکایت به معاویه برد و معاویه هم به عنوان خلیفه دستور داد شتر و شتر دزد را به حضورش بیاورند.

شتر دزد در دفاع از خودش گفت که این "ناقه" -شتر ماده-مال خودش است و او هرگز هیچ شتری ندزدیده است.معاویه پرسید برای اثبات حرفت شاهد داری؟شتر دزد گفت البته که شاهد دارد و به سرعت چهل شاهد از قبیله ی خودش آورد و همه ی آنها شهادت دادند که "ناقه" از آن اوست.

معاویه نگاهی به شاکی انداخت و گفت :آیا شاهدی هست که بر ادعای تو شهادت بدهد؟ مرد شاکی بدون هیچ حرف اضافه ای به شتر نزدیک شد و در حالی که دست هایش را کاسه ی بیضه های شتر می کرد ،گفت:بله،من برای اثبات حرفم دو شاهد عادل دارم.



پ.ن:این داستان خیلی شبیه وضعیت ماست که کسانی برای اثبات حرف هایشان چهل شاهد می آورند که عدالت در حال گسترش است،وضعیت فرهنگی خوب است،اوضاع جهانی ما معرکه است،گرانی و تورم حرف مفتی است که مخالفان ولایت فقیه شایع کرده اند،تولید ملی افزایش یافته است و ...

یعنی واقعاً نمی دانند که ما برای "اثبات" ادعایمان که اقتصاد خراب ،سیاست ویران، تولید داخلی نامتوازن، دزدی گرگی در سطوح بالا بی داد کنان،آزادی سوار بر باد و فرهنگ و هنر ...دو شاهد عادل داریم؟

+ نوشته شده در  20 May 2009ساعت 5 PM  توسط کوفا مهرابیان  | 

تغییر حکومت و استقرار یک نظام سیاسی جدید برای نخستین بار در یکی از دیدارهای مهندس بازرگان و آیت الله خمینی در پاریس مطرح شد و در همین مجلس درباره ی نخست وزیری وهندس بازرگان نیز گفتگو شد.مخالفت بازرگان با این پیشنهاد چندان فایده ای نداشت چراکه آیت الله خمینی قبول این پست را وظیفه ی شرعی برشمرده بود.

اما تغییر نظام سیاسی به سادگی ممکن نیست و تغییر ساختار حکومت از شاهنشاهی به جمهوری نیاز مند قانون اساسی است .وقتی آیت الله خمینی با نوشتن نخستین نسخه ی قانون اساسی موافقت می کند،دکتر حبیبی اولین پیش نویس را به سرعت تهیه کرده و به آیت الله تحویل می دهد.اگرچه این پیش نویس با اقتباس و برداشت از قوانین اساسی چند کشور اروپایی از جمله فرانسه و سوئیس تهیه شده بود اما جنبه ی اسلامیت نظام سیاسی مورد نظر آیت الله خمینی را افاده نمی کرد به همین خاطر پس از رسیدن به ایران نسخه ی مورد نظر در اختیار حقوق دانان منتخب قرار گرفت که پیازداغ اسلامیت را بیشتر کنند و قرار شد حقوق دانان در جلسه ای ایده های خود را به بحث بگذارند.

اولین جلسه از این دست در منزل دکتر صدرحاج سید جوادی تشکیل شد.پس از بحث و گفتگوی بسیار قرار بر این شد عده ای از جمع حاضر در قالب کمیته ی مامور قانون اساسی را تدوین کند و پس از اتمام کار متن تهیه شده را به حضور آیت الله برده و تایید او را نیز بگیرد.از این به بعد نسخه ی دکتر حبیبی مطرح نیست.مامورین هیئت این بود که نسخه ی جدیدی از قانون اساسی تدوین کند.دکتر ناصرکاتوزیان،دکتر عبدالکریم لاهیجی،دکتر حبیبی،دکتر جعفری لنگرودی،دکتر ناصر میناچی و دکتر صدر حاج سید جوادی و آقای زواره ای و سید محمد خامنه ای اعضای گروهی بودند که برا ی تدوین قانون اساسی مامور شدند.از آنجا که موضوع از سوی آیت الله خمینی دنبال می شد،افراد مورد نظر مجیبور شدند در جلسات طولانی و خسته کننده شرکت کنند ،جلساتی که اغلب از صبح تاغروب طول می کشید.آقایان زواره ای و سید محمد خامنه ای به جز اولین جلسه ، در جلسات دیگر شرکت نکردند و از کار کناره گیری کردند. سرانجام نخستین پیش نویس گروه با نظر به ساختار اجرایی ریاست جمهور و نخست وزیر و مجلس تنظیم شده و نام مجلس ابتدا به مجلس شورای ملی و سپس به مجلس شورای اسلامی تغییر یافت و در آخرین گام شورای نگهبان هم در پیش نویس قانون اساسی در نظر گرفته شد.اولین تعریف شورای نگهبان این بود که شورا متشکل از شورای پنج نفره ی حقوق دانان و فقها ،وظیفه ی بررسی جنبه های اسلامی مواد و لوایح را برعهده داشته باشد.تعریف شورا نگهبان در نهایت تثبیت شده و به قانون اساسی مصوب هم رسید و در حال حاضر نیز معتبر است و تنها تغییر ایجاد شده در شورای نگهبان تعداد حقوق دانان و فقها بوده است .

پیش از تهیه ی پیش نویس اعضای گروه نزد آیت الله خمینی رفته و ضمن تحویل قانون توضیحاتی نیز ارائه کردند.آیت الله خمینی می پرسد که حالا چه باید کرد؟و پاسخ می شنود که پس از مطالعه و اعمال نظر در نهایت به رای مردم گذاشته خواهد شد.آیت الله خمینی علاقه مند بود که پیش نویس به نظر علمای قم نیز رسیده و تایید آنها گرفته شود.آیت الله گلپایگانی و آیت الله شریعتمداری تنها در باره ی یکی از مواد قانون نظر اصلاحی داشتند و در کل قانون را تایید کردند .خود آیت الله خمینی نیز در دو ماده ی قانونی نظر داشت و سرانجام متن پیش نویس نهایی شد.

از آنجا که مهندس بازرگان به مردم وعده داده بود که با تشکیل مجلس موسسان ، قانون اساسی به تصویب ملت خواهد رسید بر سر قول خود پافشاری کرد و مخالف به رای گذاشتن قانونی بود.از نظر مهندس بازرگان رای مستقیم مردم برقانون اساسی ممکن نیست چرا که بایستی قانون تهیه شده به گفتگوی اهل فن گذاشته و در نهایت به رای مردم برسد در واقع از نظر او در شرایط انقلابی آن روزگار امکان انحراف از روح قانون بسیار زیاد بوده و زمان نشان داد که مهندس بازرگان به درستی قضاوت کرده است.

از سوی دیگر مجلس موسسان تعداد بسیار زیادی نماینده داشت و تشکیل این مجلس در گرو برگزاری انتخابات بوده  و احتمالاً تا بررسی قانون اساسی زمان زیادی خواهد گذشت.

از دو گرو مسلط بر اوصاع سیاسی آن روزگار،کسانی که معتقد بودند باید مجلس موسسان تشکیل شود و گروهی که به رای مستقیم مردم اعتقاد داشتند ،هیچ کدام عقب نشینی نکرد و سرانجام بنا براین شد که مجلس کوچک تری فقط برای بررسی قانون اساسی تشکیل شود.

قانون اساسی مورد نظر در هیئت دولت و در معاونت انقلاب تحت بررسی کارشناسی قرار گرفت. روزی از روزها گروه انتخابی تدوین – که تعدادی از وزرا و تعدادی ازاعضای شورای انقلاب بودند- به کمیسیون خیئت دولت رفته تا نظر نهایی آنها پس از اعمال نظر علما به بحث گذاشته شود. در آن جلسه دکتر بهشتی ، مهندس عزت الله سحابی ،دکتر پیمان از اعضای صاحب نظر و با نفوذ بودند.آنها نیز در متن مورد نظر تغییر چندانی اعمال نمی کنند و متن نهایی شده –پس از تغییرات پیشنهدی آیات عظام خمینی و گلپایگانی و شریعتمداری- برای خبرگان فرستاده می شود.

نکته ی مهم این که در متن تهیه شده که چند بار به تایید آیت الله خمینی رسید – و تایید آیت الله گلپایگانی و شریعتمداری را باخود داشت- اصل ولایت فقیه در آن وجود نداشت .علاوه بر آن در متنی که به دایره ی معاونت انقلاب رفت و در شورای نهایی در حضور دکتر بهشتی نیز به بحث گذاشتنه شد،اصل ولایت فقیه وجود نداشت.

وقتی متن تهیه شده به مجلس خبرگان رفت تا به تایید برسد ناگهان متن تهیه شده کنار گذاشته شد و خبرگان تصمیم گرفتند ماده به ماده قانون جدیدی راتهیه کنند.در قانونی که به این طریق به دست آمد،همان که به رای نهایی مردم گذاشته شد، به پیشنهاد آیت الله منتظری اصل ولایت فقیه مطرح و در قانون اساسی گنجانده شد.

نکته بسیار مهم در این ویراشت از قانون اساسی ،سنجه هایی است که به داوری شخصی احاله شده و معیار مشخص قانونی به دست نیامده برای مثال در شرایط و ویژگی های رییس جمهور ، داشتن تقوا و امانت داری است و بسیار روشن است که هیچ کس جز خدا نمی تواند معیار مطلقی برای احراز این شرایط باشد.عده ای سنجش تقوا را به عهده ی فقهای شورای نگهبان دانسته و به اعتبار اجتهاد ،تصمیم آنها را کافی برای رد یا قبول قانونی می دانند اما اگر فقیهی نتواند از گرایش های سیاسی و جناحی خود ، در داوری اش صرف نظر کند چه؟ اگر یکی از آن فقها –مانند آیت الله خزعلی- بگوید: روزی را می بینم که ایشان –آقای خاتمی ،به عنوان رییس جمهور منتخب- با چهره ی آرایش شده –اشاره به ماجرای خروج بنی صدر از ایران که با واژه ی آرایش تا حد نهایت اغراق شده- از کشور فرار کند و البته که آقای خاتمی فرار نکرد و هشت سال رییس جهمور منتخب مردم بود،در آن صورت چقدر از تشخیص فقیه گرامی مقرون به عدالت است؟

+ نوشته شده در  10 May 2009ساعت 4 PM  توسط کوفا مهرابیان  | 

"وقتی «تابلوی ذوالجناح» و «ضامن آهوی» استاد فرشچیان شیعه را به وجد می‌آورد، موسوی گاه‌به‌گاه «گالری نقاشی‌های غربی خود را می‌گشاید» تا ایرانی را در مسیر سر سپردگی هر چه بیشتر غرب راهنما شود"

من خشمگینم ، بسیاز بسیار تلخم. می پرسید چرا؟آیا جمله ی گهربار خانم رجبی در رد میرحسین موسوی کافی نیست؟

منطق ، استدلال منطقی ،ذهن خلاق ،نگاه وسیع و درک هنر ...

نه ! باور نمی کنم که کسی با چنین ذهنیتی بتواند حرفی بگوید و خبرنگاران سخن گهربار او را به همه ی لایه های اجتماعی ببرند.حق هم همین است که این مایه از درک و فهم و شعور مستوجب سکوت باشد اما نیست و من از خودم می پرسم چرا؟اگر خانم رجبی (در خوش بینانه ترین حالت) اولین رج دیوار تفکر حاکم باشد انتهای آن کجا خواهد بود؟


مطلب پیش نویس قانون اساسی و ماجراهای تابستان پنجاه و هشت آماده بود اما نتوانستم از کنار سخنان گهربار خانم رجبی بگذرم.بقیه ی حرف های او را (اگر کمی میل انبساط دارید اینجا بخوانید).

http://shahabnews.ir/vdcgxu9q.ak9xn4prra.html


+ نوشته شده در  3 May 2009ساعت 7 PM  توسط کوفا مهرابیان  | 

اسیر عراقی لیوان آب را گرفت و به لب برد و با آرامش نوشید .

                                                                *

از سال 58 تحرکات مرزی عراق شروع شده و از ابتدای سال 59 این تحرکات شدت گرفته و در نهایت در شهریور همان سال جنگ آغاز شد .

سال های ابتدایی جنگ ،کسانی با سیاست زمین در برابر زمان اتخاذ شده از سوی بنی صدر موافق نبوده و درگیری های سیاسی پایتخت را به جبهه ها کشاندند.اگرچا دشمن مشترکی به نام عراق تمرکز و وحدت نیروها را به هم نزد ، اما در هرحال در عزل بنی صدر از جمله ایرادات مهمی که در اثبات بی کفایتی بر او گرفتند یکی همین سیاست بود که در نتیجه ی آن عراق توانست به شرق کارون هم دست یابد.

اما با عزل بنی صدر دو اتفاق مهم چهره ی جنگ را دگرگون کرد . اول دادن نقش فعال تر به سپاه و نیروهای تحت امرش که در عملیات فرمانده کل قوا (خمینی روح خدا ) در جبهه ی دارخوین متجلی شد و دوم رنگ و بوی دینی و جهادی دادن به جنگ .

آن سال ها هنوز تب و تاب های انقلابی مردم فروکش نکرده و چه بسا شرایط اجتماعی مناسب بکارگیری این سیاست بود . اما همان وقت هم همیشه در برابر این سوال که مگر عراقی هایی که با می جنگند شیعه نیستند ؟ ومگر آن ها مسلمان نیستند ؟ و مگر خدایی غیر از خدای ما دارند ؟ لب ها گزیده و و ابروها هفت

می شد . پافشاری بر این سوال ها و سوال های مشابه اگر از سوی رزمنده ای در خط مقدم صورت می گرفت نتیجه ی قهری آن انتقال او به خطوط پشت جبهه بود .

با این سیاست کم کم فضای جبهه ها آن چنان شور اعتقادی به خود گرفت که دشمنی به نام عراق در دشمنی به نام حزب بعث استحاله و میل شتافتن به بهشت آن قدر قوت گرفت که موجب باروری استراتژی دیوار خون گردید .

رفتن به جبهه نشانی نشانی از ایمان قوی تر و خلوص باطن بیشتر ، عراق یکسر کافر و صدام ، یزید شد .  این سیاست اگر به کار گشودن گره ای کور در لحظه های خطیر آمد در سوی دیگر باعث  احساس غبن در نیروهای ارتش و سربازان وظیفه شد .بسیاری از سربازان نمی توانستند تحمل کنند که چرا در شراط مشابه ، نبرد برای یکی نشانی از تقوا و برای دیگری وظیفه است و از نظر آنان این تبعیض در سال های بعد از جنگ هم ادامه یافت و به تفاوت قائل شدن بین مجروحان ارتشو نیروهای سپاه تبدیل شد .

از سوی دیگر این تفاوت در صفوف عراق هم اثر کرد و آنان با اسرای سپاه و بسیج به گونه ای دیگر رفتار می کردند و قابل مقایسه با رفتار آنان با نیروهای ارتش نبود .

تحویل جنگ به جنگی اعتقادی و جهادی باعث شد سال های بعد از جنگ بودجه ی هنگفتی برای حفظ این ویژگی صرف شود و ای کاش کسانی در مرتبه ی تصمیم گیری و سیاست درمی یافتند که با این کار ، جنگ را برای عده ای خاص به ابزار سیاسی تبدیل کرده و پشتوانه ی وسیع مردمی آن را کمرنگ می کنند .

جنگ می توانست جنگی میهنی باشد و اگر این اتفاق می افتاد از آن جا که نسبت مردم و وطن تغییر نمی کند در سال های بعد از جنگ هم یاد و خاطره ی آن روزها تغییر نمی کرد و چیزی از احترام جنگ و جنگاوران کم نمی شد . اگر این اتفاق می افتاد دیگر هیچ رزمنده ای دچار احساس غبن و زیان نمی شد ، هیچ جانبازی افسرده نمی شد و به سادگی به سوال های جوانان پاسخ داده می شد . حتی برای پذیرفتن قطعنامه هم نیازی به دلیل سازی نبود ، برای پاسخ به چرایی ادامه ی جنگ بعد از فتح خرمشهر هم نیازی به کوشش بیهوده نبود .

                                                                *

چشم هایش درخشید و زیر لب گفت :سلام علی الحسین .

+ نوشته شده در  18 Apr 2009ساعت 5 AM  توسط کوفا مهرابیان  | 

بنیاد گرایی یا رادیکالیسم به گرایشی گفته می‌شود که نظرها یا اقدامات سیاسی را به سوی افراط یا حد نهایی آن می کشاند . اگرچه بنیادگرایی در برخی از کشورها مانند ایالات متحده‌ی آمریکا ، بیش‌تر با توجه به "چپ" ( که در آن بنیاد گراها به شکلی آشکار با آزادیخواهان فرق دارند ) به کاربرده می‌شود اما می‌تواند از مختصات"راست " هم باشد ؛ از نمونه‌های برجسته‌ی این مورد ، فاشیسم و نازیسم است .

" فقط همین است و جز این نیست " از مهم‌ترین شاخصه‌های جهان رادیکال است . به عبارت دیگر در جهان بنیادگرایان نسبیت معنا ندارد و حقیقت و  یا تمام حقیقت در نزد آنان فرض می‌شود و به هیچ وجه حاضر نیستند بهشت را با کسان دیگر تقسیم کنند .

اگر بنیادگرایی در حوزه‌ی ذهن اتفاق بیفتد خطرناک نیست ، مشکل آنجاست که بنیادگرایی به حوزه‌ی عمل کشیده شود و ذهنیت پشت رفتار جزمی حکم کند که باید دیگران را" امر به معروف" و " نهی از منکر" کرد . در چنین وضعیتی ست که هیچ تساهل و تسامحی در کار نخواهد بود و شخص بنیادگرا حاضر است در سخت ترین و بحرانی ترین شرایط به "وظیفه اش " عمل کند ، سهل است که او حاضر است با عمل به دستور "بنیادی" کشوری را به بحران کشد .

در حوزه ی بنیاد گرایی جهان فقط دو رنگ دارد ، سفید و سیاه و نکته این است که سیاهی بسیار وسیع‌تر از سفیدی است و اگر سفیدی شیعه ی اثنی عشری فرض شود  از یک میلیارد مسلمان، نزدیک دویست میلیون شیعه و از این تعداد نزدیک صد میلیون نفر آنان اثنی عشری هستند . اکنون می‌توان وسعت و عمق بهشت و جهنمی را که بین درستکاران و خطاکاران تقسیم می‌شود در ذهن مجسم کرد .

همین نسبت برای اهل تسنن کمی متفاوت است و از آن جا که اهل تسنن تنها خود را نجات یافته نمی دانند و فقط با شیعیان مشکل دارند ، می‌توان روی هشتصد میلیون نفر شرط بست .

تقسیم بهشت و جهنم بین یهودیان نیز چنین است و پیداست که یهودیان هم به بنیادگرایان صهیونیست و غیر بنیادگرایان تقسیم می‌شوند و البته گفتن ندارد که بنیادگرایان یهودی از آن‌جا که حاضر به تقسیم سرزمین فلسطین با ساکنان غیر یهودی نیستند ، سال‌های سال است که در برابر بازگشت مهاجران فلسطینی مقاومت می‌کنند.

مسیحیان از این نظر کمی متفاوتند و در میان آنان بنیادگرایی وجهه‌ای اجتماعی و نژادی به خود گرفت و اواخر قرن نوزدهم گروهی گردهم جمع شدند تا مبارزات خود را با سیاهان سازمان دهند . بنیادگرایی مسیحی در همه جای جهان با کوکلوکس کلان‌ها شناخته‌میشوند و جز آن لایه‌ی نازکی ازبنیادگرایی پدید آمده‌است که نام صهیونیست های مسیحی را به خود گرفته‌اند وپیکان مبارزات خود را به سوی مسلمانان نشانه رفته‌اند .

از همه‌ی این‌ها سیاهتر در دوران معاصر، طالبان و وهابی‌های افراطی در افغانستان هستند که درک جزمی از دستورات دین را در جامعه‌ی فقر زده‌ی افغانستان با زور سرنیزه پیاده‌می کردند . گردن زدن ، سنگسار کردن ، شلاق زدن در ملاء عام از ابدی ترین یادگاران طالبان و تفکر ملا عمری ست .

سوال این نیست که اگر همه‌ی بنیادگراها روزی  رودرروی هم قرار بگیرند سرنوشت بشر چه خواهد شد ، تلخ تر از احتمال فوق ، این سوال است که بنیادگراها با مردم خود چه می کنند ؟ برای رسیدن به بهشت به آسانی دست به قتل می زنند و چیزی از پیامبر رحمت و گذشت نیاموخته اند .

اگر بنیادگرایی یک وجه مشترک فرض شود، چه تفاوتی میان بنیادگراهای مذاهب مختلف خواهد بود ؟ آیا تفاوتی در این هست که چه عقیده ای دارند، وقتی عمل جزمی ملاک است ؟ بنیادگرایی مذموم است ،از هر نوع که باشد .

+ نوشته شده در  28 Mar 2009ساعت 2 PM  توسط کوفا مهرابیان  | 

عملیات خیبر از چند منظر ،عملیاتی قابل تامل است.در این عملیات سازمان رزم سپاه پاسداران نقلاب اسلامی به فرمان آیت الله خمینی صاحب نیروهای سه گانه و مستقل زمینی،دریایی و هوایی شد که نیروی دریایی تازه تاسیس سپاه در این عملیات نقش مهمی ایفا کرد.

نکته ی دیگر عمق یافتن موانع خطوط دفاعی عراق بود که در بخش هایی تا عرض های هزار متری میدان مین هم کشیده می شد اما آنچه که اهمیت ویژه دارد،اتخاذ استراتژی "دفاع متحرک" در برابر "استراتژی دیوار خون" از سوی عراق بود.

استراتژی ایران که در تمام مطبوعات جهان به استراتژی "دیوار خون" از آن نام برده می شود،به معنی گسیل انبوه نفرات به خط دشمن و به قصد صف شکنی است.گسیل نیروها با چنان حجمی که موج های دوم و سوم بتوانند به سنگرهای دفاعی عراق دست یابند.با تلخی و حیرت می توان گفت که اتخاذ چنین روشی به معنی دانستن این نکته است که تقریباً همه ی نفرات موج اول قربانی خواهند شد و اگر عمق میدان موانع زیاد باشد، مانند عمق دفاعی عراق در کربلای پنج و شرق بصره ،این احتمال زیاد است که موج دوم و حتی سوم نیز قربانی شود تا موج های بعدی بالاخره بتوانند از موانع عبور کنند.درواقع موج های بعدی از روی اجسادی عبور می کردند که هریک با تن خود یک مین را "خنثی" کرده بود.

عراق که می دانست ایران به قیمت دادن کشته های بسیار قادر است از هر مانعی عبور کند چاره را در آن دید که هزینه را تا جایی که می تواند برای ایران بالا ببرد.آتش سنگین عراق در دفاع از خاکش در برابر حمله های بیرون از خاک ایران -خیبر،بدر،والفجر۸ و...- صحنه های جانگدازی به وجود آورد.روز هفتم عملیات خیبر،کشته های شناور در هورالعظیم -پس از عقب نشینی نیروها از چهار راه خندق- برای هرکس که از آن تنگنا بازگشته ، تا آخر عمر، کابوسی مداوم است،مداوم و کهنه ناشدنی.

دلیل اصلی تهییج نیروها با تمام روش های تبلیغی و اعتقادی در شب های قبل از عملیات نشان دهنده ی قطعیت استراتژی دیوار خون است ؛به این معنی که فرماندهان می دانستند که چون از نظر تجهیزات و ابزار جنگی، توان مقابله با ارتش عراق را ندارند،به این ایده رسیدند که :مورچگان را چو فتد اتفاق ... شیرژیان را بدرانند پوست.ایده ای که قبل از عملیات خیبر به تایید آیت الله خمینی هم رسیده بود که به تعبیر او ،وقتی همه ی شهدا وارد بهشت می شوند،چه تک تک و چه فوج فوج؟

اطلس جنگ ایران و عراق به این نکته اشاره می کند: "اتکا به عوامل و مبانی انقلابی - مردمی ،که برای دشمن ناشناخته بود،اقدامات محدود و پراکنده ولی خودکفا و پی در پی،امان را از دشمن سلب کرد و برتری استراتژی "پیروزی خون بر شمشیر" را بار دیگر به اثبات رساند" و در ادامه می نویسد: "نبردهای محدود یک سال اول جنگ،دوره ی کسب اعتماد به نفس،دوره ی شناسایی شخصیت های ناشناخته ی نظامی از بین توده های مردم و دوره ی پایه ریزی تئوری "جنگ انقلابی" بر مبنای ویژگی های انقلاب اسلامی ایران بود.در این دوران بر اساس روش "آزمون و خطا" تجاربی به دست آمد...".

عراق در برابر این تاکتیک به دفاع متحرک رو آورد؛به این معنی که وقتی ایران از یک نقطه وارد عمل می شود، از نقطه های دورتر از میدان عمل ایران،دست به عمل متقابل -حمله- بزند.چرا که به خوبی دریافته بود که هرچه بیش تر از زمان می گذرد،توان بسیج نیروهای مردمی برای ایران کم و کمتر شده و به همین دلیل نیروهای مورد نیازش را از بخش های دیگر جبهه ها تامین می کند و در نهایت،جمع شدن نیروها در یک نقطه به معنی کم شدن نیروها در جبهه های دیگر است و عراق با همین روش معقولانه توانست از شدت و تعدد عمیات ایران بکاهد چنان که پس از عملیات والفجر۸ که در انتهای سال ۶۴ انجام شد تنها می توان از عملیات کربلای پنج به عنوان عملیات وسیع نام برد.

در عملیات خیبر ایران توانست تقریباً دویست و هشتاد گردان آماده کند و موج ها سوم و چهارم توانستند به جاده ی العماره - القرنه رسیده و برای مدت کوتاهی ارتباط شمال عراق را با بصره قطع کنند اما پس از شش روز نبرد سخت در منطقه ی خندق -العزیز- نیروهای ایران مجبور شدند تا میانه های هورالعظیم عقب نشینی کنند.

دقیقاً به دلیل به کار گیری همین روش -در برابر مخالفت صریح ارتش- بود که طی فرمانی وظیفه ی آفندی تماماً به سپاه و نیروهای مردمی تحت امرش محول شد تا وظیفه ی پدافندی به عهدی ارتش باشد و نیز دقیقاً به این دلیل که ایران نمی توانست به هیچ طریقی نیروهای مردمی تازه نفس را به جبهه بکشاند، آن جلسه ی معروف -آیت الله خمینی و آقای رفسنجانی و فرماندهان ارتش و سپاه- برگزار شد تا در نتیجه ی آن قطعنامه پذیرفته شود و نیز به همین دلیل بود که در نیمه ی دوم جنگ از هر داوطلبی استقبال می شد و نوجوانان سیزده چهارده ساله را می پذیرفتند در حالی که در نیمه ی اول جنگ به این نوجوانان به سختی اجازه ی ورود به جبهه داده می شد.

در یک کلام ،استراتژی دیوار خون،به معنی گسیل فوج فوج جوانان سرزمین من به بهشت بود از دروازه ی جهنمی به نام هور.

+ نوشته شده در  11 Mar 2009ساعت 10 PM  توسط کوفا مهرابیان  | 

تا صد کیلومتر هیچ کس با هیچ کس حرفی نمی زد و همه در سکوت فرو رفته بودیم.هم سفرهایم عبارت بودند از یک جانباز جنگ تحمیلی که دانشجوی حقوق بود،یک فوق لیسانس جامعه شناسی که طرف دار دو آتشه ی پرسپولیس بود و یک دندان پزشک و دو دانشجوی دانشگاه آزاد و من.

من شنونده ی ساکتی بودم و علاقه ای به شرکت در بحث نداشتم.جانباز در رشادت رزمندگان اسلام سخن می گفت که چگونه عراق تا دندان مسلح را از دروازه های اهواز عقب راندند.جانباز گفت و گفت تا صبرم تمام شد و پرسیدم:واقعاً چرا عراق وارد اهواز نشد؟جانباز نگاه عجیبی به من کرد و چند جمله ی قبلی را تکرار کرد:رزمندگان اسلام...رشادت...دلاوری...جان برکف و...گفتن ندارد که هرچه بیشتر می گفت بیشتر معلوم می شد که به جز القائات رادیو و تلویزیون و سخنرانان و احیاناً کیهان و یالثارات ، دریچه ی دیگری برای درک و فهم جهان در اختیار نداشته است.

گفتم :وقتی عراق به دروازه ی اهواز رسید-پانزده کیلومتری جنوب غربی- به گفته ی شهید عاصمی-کتاب نگین تخریب- رزمندگان اسلام برای جلوگیری از نفوذ تانک ها به شهر،میله های دو متری را در زمین فرو کردند.شهید عاصمی خود با طعنه می گوید :انگار تانک ها نمی توانستند از میله های دو اینچی عبور کنند.اما واقعیت چه بود؟ چرا عراق پس از چندی از دروازه ی اهواز عقب نشست؟

به عنوان کسی که شاهد کنجکاو آن روزهای تلخ بوده و نیز کسی که از نزدیک جبهه را تجربه کرده،پس از جنگ تا مدت ها در احوال این نبرد نیمه تاریک کنکاش کرده ام.به آن جانباز عزیز و دوستان هم سفرم که به شدت تحت تاثیر حرف های او قرار گرفته بودند گفتم:بعد از جدا شدن کویت از عراق و اعلام استقلال ، جدای از این که عراق هرگز به این جدایی رضایت نداد،یکی از قدرت های مهم منطقه و جهان که در این اعلام استقلال باخته بود،اتحاد جماهیر شوروی سابق بود.عراق به عنوان یکی از قدرت های منطقه که وابستگی عمیق نظامی به اردوگاه شرق داشت،پس از آنکه نتوانست-به دلیل پایمردی نیروهای مردمی مقاوم در خرمشهر- در مدت کوتاهی که برنامه ریزی کرده بود،به اهداف سیاسی و نظامی اش دست یابد،تغییر هدف داده و جدا کردن خوزستان را مد نظرقرار داد.

آن قدر نیرو و انگیزه در اختیار رهبری عراق بود که به سوی اهواز حرکت کرد و با گذشتن از کارون -در منطقه ی مارد- سقوط اهواز قریب الوقوع به نظر می رسید.بارندگی فصلی هنوز شروع نشده بود و زمین هموار مرکز خوزستان تا حاشیه ی جنوبی اهواز مسیر ساده ای برای حرکت نیروهای مکانیزه ی عراق بود.عراق وقتی به دروازه ی اهواز رسید به جز لشکر ضربه خورده ی نود و دو زرهی اهواز،نزدیک پانزده هزار نفر نیروی مردمی نیز در مراکز بسیج سپاه که البته هنوز چندان قدرتی نداشته و به ام یک مسلح بودند،تحت فرماندهی به شمار می آمدند.

عراق با دو سپاه به خوزستان به عنوان گلوگاه مهم نبرد حمله کرده بود.از دو منطقه ی چزابه و شلمچه که نیروهای رسیده به پانزده کیلومتری اهواز همان نیروهایی بودند که از خرمشهر عبور کردند.

آن چه برای اردوگاه شرق مسلم شده بود این بود که در صورت جدا شدن خوزستان -آن چه هدف مبارزان موسوم به خلق عرب بود- خوزستان جدا شده هرگز به پایگاهی برای شرق بدل نخواهد شد و به دلیل وابستگی های عمیق فرهنگی و اجتماعی و حتی زمینه های مساعد سیاسی و اقتصادی،شرق با دلتنگی شاهد تولد یک کویت دیگر خواهد بود و یک کویت دیگر در گلوگاه نفتی جهان به هیچ وجه برای اردوی شرق خوشایند نبود.

دستور صریح کرملین توسط شواردنادزه به صدام رسید و دستوری بسیار روشن بود:خوزستان نباید سقوط کند و کرملین ممکن است در نهایت به تغییر نظام سیاسی و حکومت مرکزی رضایت دهد اما به جدا کردن خوزستان رضایت نخواهد داد.عراق که وابستگی نظامی اش به شرق بیش از آنی بود که بتواند اردوی شرق را از دست بدهد،در سکوت محض از دروازه ی اهواز تا منطقه ی مارد عقب نشست.

چه بسیار رزمندگانی که هنوز هم گمان می کنند آن لوله های دومتری که یک متر در زمین فرو رفته بودند و هنوز هم تعدادی از آنها را در اطراف اهواز می توان دید،در کنار تفنگ های فوق پیش رفته ی ام یک، سد محکمی جلوی ارتش قدرتمند عراق بودند و با همین تفنگ های رضاشاهی عراق را تا مارد عقب راندند.

جانباز گرامی و عزیز هم سفرم،در سکوت غمگینی فرو رفت و وقتی حرف به استراتژی دیوار خون رسید اشک هایش جاری شد.

+ نوشته شده در  2 Mar 2009ساعت 5 AM  توسط کوفا مهرابیان  | 

می‌گویند انقلاب سال پنجاه و هفت یک انقلاب مردمی بوده است" رژیم شاه ، رژیمی ددخو  و خونخوار بود و بیت‌المال را چپاول می‌کرد، فساد را گسترش می‌داد و در صدد بود فرهنگ غنی اسلامی مردم را از درون تهی کند و در کنار این‌ها ظلم وبیداد او توده‌های مردم را به خشم آورد و مردم بر علیه او و حکومت شاهنشاهی شوریدند و به رهبری آیت‌الله خمینی انقلاب کردند تا پس از حذف رژیم سلطنتی ، نظام جمهوری با درون مایه‌ی اسلامی مستقر کنند" . این‌که می‌گویند انقلاب سال 57 مردمی بود ، به بیانی نافی اثر گذاری مستقیم قدرت‌های جهانی در شکل‌گیری و رشد و در نهایت پیروزی حرکت انقلابی‌ست ودر هیچ دوره‌ای هیچ‌یک از مردان سیاسی نظام حاضر به پذیرش غیر از این نبوده‌اند.

پهلوی دوم در کنار ضعف‌های عمیق شخصیتی ، از جمله ویژگی معمول دیکتاتورها را داشت . کسی که ازدیدن سلاح‌های جدید به وجد می‌آمد و به هر قیمتی در صدد تصاحب آن‌ها بود . 

با افزایش نیاز جهانی به نفت و افزایش شدید صادرات نفت ایران – تا 6 میلیون بشکه- درآمدهای نفتی به خزانه‌ی کشور واریز شد و شاه که در برابر حقارت عرب‌های جنوبی خلیج‌فارس همیشه اعتماد به نفس کاذبی‌ داشت ، سهم مهمی از این پول بادآورده را به خریدهای کلان سلاح اختصاص داد. این انباشتگی سلاح در حاشیه‌ی شمالی خلیج فارس و نیز چراغ سبز آمریکا و انگلیس موجب شد تا نقش ژاندارمی منطقه به شاه داه‌شود. در انجام همین وظیفه بود که شاه به مقابله با شورشیان ظفار رفت .

می‌گویند انقلاب سال 57 مردمی بود ...

وقتی لذت پول داشتن زیر زبان شاه رفت ، به این سوال رسید:" حالا که نمی‌توانیم بیش ازین نفت استخراج و صادر کنیم، چرا قیمت آن را بالا نبریم ؟" از این‌جا جنگ طولانی نفت شروع شد که جمشید آموزگار تعقیب‌کننده‌ی سیاست شاه در اوپک بود .

اگرچه صادر کننده‌های عرب از ایران واهمه داشتند اما به طریق اولی از آمریکا بیشتر می‌ترسیدند . آمریکا به نمایندگی جهان صنعتی با افزایش قیمت نفت موافق نبود اما کسی نمی‌توانست شاه را به‌قیمت پایین راضی کند .

در همین گرماگرم ، پس از تماس آمریکا با عربستان سعودی ، عربستان در اوج ناباوری اعلام کرد با افزایش قیمت موافق نیست و اگر اوپک تحت تاثیر ایران حکم به افزایش قیمت دهد ،بازار جهانی را ار نفت ارزان اشباع خواهد کرد و اعلام داشت می‌تواند تاسقف 11 میلیون بشکه نیز تولید کند . همراهی آمریکا و عربستان در مقابله با ایران برقی بود که شاه را گرفت .

می‌گویند انقلاب سال 57 انقلابی مردمی بود ...

قبل از آن‌که ژیسکاردستن راهی  کنفرانس گوادالوپ شود ، از کلونی مخالفان شاه در نوفل‌لوشاتو می‌خواهد ماهیت سیاسی خودرا آشکار کرده و توضیح دهند از نظر آنان حکومت پس از شاه چه ویژگی خواهد داشت ؟ آن زمان هنوز جنگ سرد در اوج بود و خطر کمونیسم ، خطری جدی . صادق قطب‌زاده زیر نظر مستقیم آیت‌الله خمینی گزارشی تهیه و در اختیار او قرار داد و پیش از حرکت از او پرسید : آیا گزارش را مطالعه کرده و اگر پاسخ مثبت است آیا در کنفرانس از ایده‌های مخالفان صحبت خواهد شد؟ هر دو سوال پاسخ یکسان داشت :آری، اما با لبخند .

رادیو بی‌بی‌سی آخرین اخبار و اعلامیه‌های آیت‌الله خمینی و هسته‌های مبارزاتی داخل ایران را تا دورترین شهرها و روستاها می‌برد . هرشب و به دقت و دربرابر پیشنهادهای اغواکننده‌ی شاه برای دست برداشتن از همراهی با انقلاب مقاومت می‌کرد .

سوال این‌ست :برای مردمی که در گرماگرم پیروزی انقلاب 57 در خیابان‌ها به راه می‌افتند و فریاد می‌زنند "عکس امام تو ماهه... رو پهلوی سیاهه" - یکی از مردان حال حاضر نظام در جمع مردم اظهار کرد که وقتی با دوربین به ماه نگاه کرده‌، آیت‌الله خمینی را قرآن به‌دست و روبه قبله دیده‌است (!)- چه اهمیتی دارد که بخواهند فکر کنند تفاوت انقلاب مردمی و انقلابی با تحریک و تحرک‌های جهانی چیست ؟ آیا اساساً چنین مردمی علاقه‌ای به فکر کردن و تجزیه و تحلیل قضایا دارند ؟

جمعه نهم دی، انتشار خبر موفقیت شاه در تشکیل یک کابینه‌ی ائتلافی تنها جیمز کالاهان نخست وزیر انگلیس را راضی می‌کند که در آخرین روز قبل از برگزاری کنفرانس  گوادالوپ ، گزارشی از آنتونی پارسونز – سفیر انگلستان در تهران- درباره‌ی اقدامات اخیر شاه دریافت کرده و گرنه کارتر گزارش جرج بال و جمع‌بندی سایروس ونس از آخرین نظریات ویلیام سولیوان و فرستادگان سیا را در اختیار دارد که بر اساس آن باید کار شاه را تمام کرد و نیز باید در اندیشه‌ی خارج کردن "سریع "او از صحنه بود.ژیسکاردستن نیز نسخه‌ای از گزارش صادق قطب‌زاده در پرونده‌ی خود دارد که مطابق آن چگونگی تماس با آیت‌الله خمینی و قبول حکومت اسلامی تعریف شده‌است به‌گونه‌ای که حکومت‌های منطقه سقوط سلطنت را امری محتوم و داخلی فرض کنند تا وجهه‌ی آمریکا و دیگر دولت‌های قدرتمند خراب نشود .

در حالی که کنفرانس گوادالوپ آخرین امید شاه است ، این آخرین امید نیز با سخنرانی ژیسکاردستن و موافقت صریح کالاهان و کارتر به یاس مبدل می‌شود . ژیسکاردستن در سخنرانی اش از فساد شاه و رژیم او می گوید و کارتر سخنان اورا تایید می‌کند . این زمان یک سال ، درست یک سال از زمانی گذشته است که کارتر در تهران با تملق آمیزترین جملات ، شاه و حکومت او را ستوده و برنقش سیاسی و نظامی او در منطقه صحه گذاشته‌بود.

انقلاب پیروز شده و همه خوشحالند . از عرب‌های حاشیه‌ی جنوبی خلیج فارس تا قدرت‌های بزرگی که در ترس شدید از گسترش کمونیسم به دور خاستگاه آن از فنلاند تا ترکیه کمربند کشیده‌بودند، حتی در واشینگتن که بنا به گفته‌ی کیسینجر، دوست‌ترین دوست تاریخ خود را از دست داده‌بود ، دلایلی برای شادمانی بود . ونس و سفیرش سولیوان شادمانه و مغرور یادآور می‌شدند که "تحلیل‌هایشان "درست بوده و انتقال حکومت از یک دیکتاتوری لرزان به یک حکومت ضد کمونیست به سادگی صورت گرفته‌است.فرانسویان خوشحال بودند که می‌توانستند هم چنان ادعا کنند که آزادترین مردم جهان هستند.

می‌گویند انقلاب ایران... 

سوال مهم :چرا انقلاب ایران آخرین دومینو از زنجیره‌ی انقلاب‌های قرن بیستم بود و چرا پس از آن هیچ انقلابی در هیچ نقطه‌ای از جهان اتفاق نیفتاد؟

+ نوشته شده در  22 Feb 2009ساعت 10 PM  توسط کوفا مهرابیان  |